آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

بازم آنيتا بيرون روي گرفت

از 18 آذر روز شنبه بيرون روي شما دخمل خوشگلم شروع شد استارتشم خونه مادربابايي خورد من دانشگاه بودم و با مترو اومدم بابايي شما رو از خانم جودکي پرستار جديدي که روز شنبه اولين روز موندن شما پيشش بود گرفته بود و به سمت خونه مادر بابايي ميومده که شما حسابي لباسات رو کثيف کرده بود. سه شنبه مادر بابايي پلاتين پاشو دراورده بود و روز شنبه مرخص شده بود ماهم رفتيم براي ديدن ان شب گذشت و روز يکشنبه تا ساعت 14 شکم شما دوباري کار کرده بود منم سريع مرخصي گرفتمو اومدم شما رو بردم دکتر دکتر کوتريماکسازول و مترونيدازول داد دوشنبه هم مرخصي گرفتم و باز پيش شما موندم يه 10 باري شما خرابکاري کردي و خوبيش اين بود ...
24 آذر 1391

چه گذشت؟

بعد از ان نشستن تو 16 مهر يه اتفاق ناگوار افتاد که دوست ندارم اصلا ازش حرف بزنم و ياداوريشم حتي برام خوشايند نيست .يک ماهي درگير بودم و نشد جلسات کاردرماني رو ادامه بدم باورم نميشه خيلي سخته برام از اين روزا تعريف کردن از سختي هايي که تحملش رو ديگه تو خودم نميبينم و چرا هايي که مداوم باهاش سروکله ميزنم ميدونم ديگه ان زينب قبل نيستم احساس ميکنم زودرنج و حساس شدنم رو اما هيچ کاري از دستم بر نمياد ديگه زندگي نامفهوم شده  و واقعا معناي خاصي توش نميبينم ميدونم شايد افسرده شده باشم و زودتر قرص خوردن رو شروع کردم چه ميشه کرد قسمت و تقدير ادمها ؛خوب و بد بودن و همه چيز دست بالايي است تو اين اوضاع دانشگاه رفتن و کارشناسي خو...
24 آذر 1391

اولين کوتاهي مو

چهارشنبه 22 آذرساعت 13 ماماني اولين بار بود که قيچي به دست براي کوتاه کردن مو تلاش کرد و انصافا هم بد نشد. خيلي با نمک تر شدي و ان موهاي فر فريت تبديل به مدل موي پسرونه شد. عکساي قبل و بعد هم برات ميذارم بعدا.
22 آذر 1391

اولين نشستن

13 مهرماه زماني بود که تو تونستي خودت بشيني ؛قابل وصف نبود احساسي که من و بابا داشتيم.روزاي سختي رو پشت سر گذاشته بودم و حالا يه روزنه داشت رونمايي مي کرد و يه نوري که دل و قلبمو به وجود خدا سوق مي داد .چقدر حالم خوب بود ...چقدر... حالت چهاردست و پا شدي و دو دستت رو به زمين تکيه دادي و رو دو پا نشستي و من که از حموم اومده بودم فقط نگات کردم و هيچي نگفتم ان شب چند باري اينکار و تکرار کردي ....از ذوقم نميتونستم بخوابم و همش راه رفتن و حرف زدنت رو جلوي چشمام تصور کردم اما بازم ترس به سراغم ميومد و ميگفت شايد تصادفي بوده اما در روزاي بعد ثابت کردي دخترم . چند روز قبل هم يه تب اساسي کردي ؛باور کردن نشستن با ان تب و بيحالي واقعا سخت بو...
13 مهر 1391

بدون عنوان

داره یک ماه میشه که ازت چیزی ننوشتم باید حساب کنم تا حالا چندجلسه کاردرمانی بردمت تو ماه شهریور حرم امام رضا بردمت و کلی مامانی روحیه اش عوض شد از 1شهریور تا 4 شهریور دیگه اینکه تونستم دو جلسه ثابت رو با آقای عنبرا بگیرم و.....خیلی چیزای دیگه که مفصل میام توضیح میدم
28 شهريور 1391

موافقت نشدن با مرخصی و اداره رفتن مامان

چهارشنبه بهم اطلاع دادن که باید بیای اداره و با مرخصی 6 ماهه موافقت نشده شنبه اومدم و زود برگشتم خونه شما پیش پرستار بودی مامان بوسه بارانت کرد و حسابی تو بغلم خودتو جا کردی امروزم که سه شنبه است و مامی اومده اداره شمارو گذاشته پیش عزیز جونی و الان میخواد بیاد دنبالت که بریم کاردرمانی دلم برات یه ذره شده عسلم
31 مرداد 1391

جلسه 17 کاردرمانی

پنج شنبه خیلی سریع اماده شدیم و رفتیم رشد چون میخواستم ازمایشم ببرم بدی سعی کردم حسابی سیرت کنم تو کاردرمانی که حسابی گریه کردی جدیدا تا آقای سلیمانی رو میبینی میزنی زیر گریه و میفهمی میخواد چیکار کنه! مامان قربون چشمای نازت بره بعد از کاردرمانی رفتیم ازمایشگاه زند الهی برات بمیره مادری سه تاشیشه ازت خون گرفتن ولی استادانه ازت گرفت بیقراری نکردی گلم و خیلی اروم خوابیده بودی و بازی میکردی برای از ادرار هم یه مقدار اذیت شدم باید دوبار ازت میگرفتم یه دو ساعتی تو ازمایشگاه بودیم یکی از آز ها رو نداشتن وقتی تو ازمایشگاه زند کارمون تموم شد رفتم سمت بیمارستان پارس که ببینم کی برای ان ازمایش ببرم که ماشین ...
27 مرداد 1391

دومين جلسه کاردرماني با آقاي عنبرا

امروز دومين جلسه بود بابا ماشين رو برده بود و من با آژانس رفتم باز همان بهانه هاي قبلي آژانس که طرح زود وفرد است و ماشين ........ ديد که افسر نيست منو رسوند با اينکه ماشين دير امد اما به موقع رسيديم و  از اين بابت کلي ذوق کردم و شما مثل جلسه قبل خانوم و خوش اخلاق بودي خوشحال بودم که بهانه و گريه اي در کار نيست خدارو شکر کردم و بيرون منتظر نشستيم تا بابا از سازمان بياد دنبالمون امروز هم گذشت مادري
26 مرداد 1391

نوارمغز

امروز بعد از کاردرماني که بابا اومد دنبالمون ماشين رو بخاطر طرح ترافيک همونجا پارک کرديم و با مترو رفتيم مطب دکتر اشرفي هوا گرم بود اما خداروشکر شما زياد اذيت نشدي براي نوار مغز به شما دارو دادن و من خيلي غصه خوردم دخترکم بيحال شدي و به خواب عميق رفتي وقتي نوار رو گرفتيم دادم به منشي دکتر که خيلي دختر خوبيه و دوسش دارم برد داخل منتظر نشستم تا بياد بگه نتيجه رو وقتي گفت خانم بحيرايي نوار طبيعي است داشتم بال درمياوردم بعد از نوار اول که حسابي بهم استرس وارد شده بود و ارديبهشت گرفته شده بود اين برام مرهم بود مرهمي از جنس شادي خودمم با دکتر صحبت کردم ولي نظرش اين بود ک...
25 مرداد 1391